خرید بک لینک
رفیق بیست و چند ساله م عروس شد. قشنگترین عروس دنیا، و پر اضطراب ترینش البته..ـ. خوشحالم که بالاخره قراره بیای نزدیک من زندگی کنی. خوشحالم که با انرژی فوق العاده قوی و مدیومانه ام جذبت کردمدو هفته ی اخیر دهن جفتمون سرویس شد و الانم یه کوچولو مریض شدم از شدت بی خوابی و استرس ها... ولی اینکه دادمت به علی و نیمی از مسولیت های زندگیم کم شد راضی امعروسیت مبارک.. پ ن: در طول نوشتن این متن دو بار عطسه کردم:) بمونه به یادگار... I love you sis

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: چهارشنبه 5 آذر 1404 ساعت: 10:53

Hi...It’s seven thirty in the moing..I stayed awake all night taking care of unfinished tasks. He has gone to work, and I’m sitting here with a cup of herbal tea(lavender) , staring at the path I've come so far….... Everything feels so strange and fascinatingWhen I look at where I am now, I ask myself: how could I not have predicted this future? It was so clear… There were so many things I should have understood beforehand.My mind drifts off to unrelated thoughts or maybe the world is pulling me in that direction.I feel a deep sense of gratitude for the passing of time. Everything is unfolding in its own rhythm, in its own perfect timing.... I am exactly where I need to be... You are exactly where you need to be... Everyone is exactly where they are meant to beAnd I realize the passage of time is the most beautiful healing thing in the world.

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:24

رفیق بیست و چند ساله م عروس شد. قشنگترین عروس دنیا، و پر اضطراب ترینش البته..ـ. خوشحالم که بالاخره قراره بیای نزدیک من زندگی کنی. خوشحالم که با انرژی فوق العاده قوی و مدیومانه ام جذبت کردمدو هفته ی اخیر دهن جفتمون سرویس شد و الانم یه کوچولو مریض شدم از شدت بی خوابی و استرس ها... ولی اینکه دادمت به علی و نیمی از مسولیت های زندگیم کم شد راضی امعروسیت مبارک.. پ ن: در طول نوشتن این متن دو بار عطسه کردم:) بمونه به یادگار... I love you sis

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:24

واقعا کاش من چند نفر بودم... یا اینکه میتونستم همزمان چندجا باشماول میرفتم پیش آرام عزیزم که پدرشو از دست داده و کنارش می بودم... بعد میرفتم پیش خواهرم که فردا خیلی بهم نیاز داره... بعدم پیش اون خواهرم که سرماخورده و حالش خوب نیست.. یا پیش مامان بابام و یه تیکه از قلبم که توی دستاشون جا گذاشتم... یا میرفتم پیش اون دوستم که تنهاست.. یا میرفتم سفر مثلا.. یه سفر طولانی... من چرا وارد دنیای آدم بزرگا شدم.. من کجای راهو اشتباه اومدم که وارد این دنیای بزرگسالانه ی بدون فانتزی شدم... من الان قانونا باید میخوابیدم و مامانم با بوس و صبحانه بیدارم میکرد که برم مدرسهولی الان همه چی سخت تر از اون زمانه... امشب حتی دلم خواست به زمان قرنطینه ی کرونا برمیگشتم که مجبور بودیم توی خونه بمونیم بدون عذاب وجدان... شاید یه تیکه ی دیگه از وجودم دلش میخواد همیشه توی قرنطینه بمونه... درونگرام؟! یا اثرات 28 ساعت نخوابیدنه؟ وای خدا فردا رو بخیر بگذرونه... چیز خاصی نیست فقط منه 6 ساله عادت دارم از اتفاقات کوه مشکل بسازمچرا حتی خوابمم نمیاد؟ عجیب نیست؟ یه لحظه ترس اینکه ممکنه هیچوقت دیگه خوابم نبره اومد به سراغمچون خواب دیدنام رو باید دید، از نوشته هامم سالادی تره.. همه چی قر و قاتی.. قشنگترینش رو چند شب پیش دیدم که خواب دیدم آقای توسلی دبیر ریاضی مورد علاقم تبدیل به دو نفر شد و جفتشون اومدن به سمت من... این خوابا توی کاپیتانz هم قفل بودپ. ن: خوشمزه ترین سفر رشت زندگیمو هفته پیش رفتم و اثرات افسردگی بعد از رشت هنوز ولم نکردهپ. ن2: امشب فهمیدم هرکسی حتی واسه یه چیز الکی هم منو مسخره کنه دنیا اونقدر میچرخه که همون بلا سر خودشم بیاد:) فازی که خیلی بهم ایمان آورد، عبرت بگیریدپ. ن3: برم لالا.... ولی

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:24

صفحه بندی